نو بهار است در آن کوش که خوشدل باشی

 

که بسی گل بدمد باز تو در گل باشی


وان مواعید که کردی مرواد از یادت   ساقیا آمدن عید مبارک بادت  
برگرفتی ز حریفان دل و دل می‌دادت   در شگفتم که در این مدت ایام فراق
 
که دم و همت ما کرد ز بند آزادت   برسان بندگی دختر رز گو به درآی
 
جای غم باد مر آن دل که نخواهد شادت   شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست
 
بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت   شکر ایزد که ز تاراج خزان رخنه نیافت
 
طالع نامور و دولت مادرزادت   چشم بد دور کز آن تفرقه‌ات بازآورد
 
ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت   حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح
 

حافظ

*************************************************

 
هزار فتنه و آشوب در جهان انداخت   به یک گره که دو چشمت بر ابروان انداخت
 
که هر که جان و دلی داشت در میان انداخت   فریب زلف تو با عاشقان چه شعبده ساخت؟  
ز آفتاب رخت سایه‌ای بر آن انداخت   دلم، که در سر زلف تو شد، توان گه گه
 
که پرده از رخ تو برنمی‌توان انداخت   رخ تو در خور چشم من است، لیک چه سود  
بسا شکر که در آن لحظه در دهان انداخت   حلاوت لب تو، دوش، یاد می‌کردم  
زبان لطف توام باز در گمان انداخت   من از وصال تو دل برگرفته بودم، لیک
 
دل شکسته‌ی ما را بر آستان انداخت   قبول تو دگران را به صدر وصل نشاند
 
بر آستان درت صدهزار جان انداخت   چه قدر دارد، جانا، دلی؟ توان هردم
 
که چشم جادوی تو چنین در ابروان انداخت   عراقی ار دل و جان آن زمان امید برید
 
فخرالدین عراقی
 

**********************************

نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را   جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را
 
به دنبال جوانی کوره راه زندگانی را   کنون با بار پیری آرزومندم که برگردم
 
که شب در خواب بیند همرهان کاروانی را   به یاد یار دیرین کاروان گم‌کرده رامانم
 
چه غفلت داشتیم ای گل شبیخون جوانی را   بهاری بود و ما را هم شبابی و شکر خوابی
 
که در کامم به زهرآلود شهد شادمانی را   چه بیداری تلخی بود از خواب خوش مستی
 
خدایا با که گویم شکوه‌ی بی همزبانی را   سخن با من نمی‌گوئی الا ای همزبان دل
 
به پای سرو خود دارم هوای جانفشانی را   نسیم زلف جانان کو؟ که چون برگ خزان دیده
 
خدایا بر مگردان این بلای آسمانی را   به چشم آسمانی گردشی داری بلای جان
 
که از آب بقا جوئید عمر جاودانی را   نمیری شهریار از شعر شیرین روان گفتن
 

شهریار

********************************

 

یا وقت بیداری غلط بودست مرغ بام را   امشب سبکتر می‌زنند این طبل بی‌هنگام را
 
ما همچنان لب بر لبی نابرگرفته کام را   یک لحظه بود این یا شبی کز عمر ما تاراج شد
 
کز عهده بیرون آمدن نتوانم این انعام را   هم تازه رویم هم خجل هم شادمان هم تنگ دل  
جز سر نمی‌دانم نهادن عذر این اقدام را   گر پای بر فرقم نهی تشریف قربت می‌دهی  
بگذار تا جان می‌دهد بدگوی بدفرجام را   چون بخت نیک انجام را با ما به کلی صلح شد
 
ما بت پرستی می‌کنیم آن گه چنین اصنام را   سعدی علم شد در جهان صوفی و عامی گو بدان
 

سعدی

[ چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸۸ ] [ ٥:٠۱ ‎ب.ظ ] [ امیر ]
.: Weblog Themes By SlideTheme :.