پندها و نکته ها

   فقر
  
روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می‌کنند چقدر فقیر هستند. آن ها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند. در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید : « نظرت در مورد مسافرت مان چه بود؟»
پسر پاسخ داد: «عالی بود پدر!»
پدر پرسید: «آیا به زندگی آن ها توجه کردی؟»
پسر پاسخ داد: « فکر می کنم»
پدر پرسید:«چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟»
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: «فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها چهار تا. ما در حیاط مان فانوس‌های تزئینی داریم و آن‌ها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می‌شود اما باغ آن ها بی‌انتهاست! »
در پایان حرف های پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر اضافه کرد : «متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعأ چقدر فقیر هستیم!»

 

 

  یکی از دوستام با یه پسر خیلی پولدار دوست شده بود و تصمیم داشت هر طور شده باهاش ازدواج کنه، تو یه مهمونی یه دفعه از دهنش پرید که 5 ساله دفتر خاطرات داره و همچیزشو توش می نویسه ، این آقا هم گیر داد که دفتر خاطراتتو بده من بخونم!
از فردای اون روز نشستیم به نوشتنه یه دفتر خاطرات تقلبی واسش ، من وظیفه قدیمی جلوه دادنشو داشتم ، 10 جور خودکار واسش عوض کردم ، پوست پرتقال مالیدم به بعضی برگاش ...، چایی ریختم روش ... اونم هم تا می تونست خودشو خوب نشون داد و همش نوشت از تنهایی و من با هیچ پسری دوست نیستمو خیلی پاکم و اصلا دنبال مادیات نیستم و فقط انســــانیت برام مهمه و ... بعد از یک هفته کار مداوم ما و پیچوندن آقای دوست پسر ، دفتر خاطراتو بُرد تقدیم ایشون کرد ...
آقای دوست پسر در ایکی ثانیه دفتر خاطرات رو بر فرق سرش کوبید و گفت : منو چی فرض کردی؟
اینکه سالنامه 1390 هست! تو 5 ساله داری تو این خاطره می نویسی؟
و اینگونه بود که دوست من هنوز مجرد است...

 


    خنده درمانی‌ها، تفریح‌های و...اگر پشتش هدفی برای زندگی نباشد مسکنی بیش نیستند. جهان بینی توحیدی با توجیه مبدء و معاد بالاترین آرامش‌ها را به ما می بخشد و ما را از پوچی می‌رهاند و حتی به مرگ و رنج ما معنا می‌دهد.
لطیفه: مردی افسرده شده بود نزد روان پزشک رفت روان پزشک گفت: در شهر سیرکی هست در آن سیرک می‌گویند دلقکی است که نمایش‌های جذاب بازی می‌کند و لطیفه های جالبی تعریف. آن جا برو تا روحیه ات کمی تغییر کن. مرد گفت آن فرد خودم هستم.

 

  روزی دروغ به حقیقت گفت : میل داری باهم به دریا برویم و شنا کنیم ، حقیقت ساده لوح پذیرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباس‌هایش را در آورد . دروغ حیله‌گر لبا سهای او راپوشید و رفت . از آن روز همیشه حقیقت عریان و زشت است، اما دروغ در لباس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان می شود!
  

 

بسیاری از آدما برای هم مثل کتاب میمونن، به آخرش که برسن میرن سراغ یکی دیگه....یادمون باشه،جلوی دیگران تند تند ورق نخوریم....

 

 

 

 

دعای یک زن :خدایا از تو خرد می‌خواهم تا همسرم را درک کنم، عشق می‌خواهم تا اورا ببخشم، بردباری می‌خواهم تا شرایطش رابپذیرم، زیرا اگر ازتو قدرت بخواهم، اورا آن قدر می‌زنم تا بمیرد!

.

  تواضع
   به حکیمی گفتند: بیان کدام حقیقت روا نیست؟ گفت: آنکه مرد از نیکی های خود بگوید

 

  استهزا
   به بزرگی گفتند: فلانی، بر تو می خندد. او گفت: اِنَّ الّذینَ اَجْرَموا کانوا مِنَ الّذینَ آمَنُوا یَضْحَکُونَ؛ همانا بدکاران بر اهل ایمان می خندند (المطففّین: 29)

 

   زهد
   روزی دیوجانس ـ یکی از انسان های زاهد روزگار ـ از اسکندر پرسید: در حال حاضر بزرگ ترین آرزویت چیست؟ اسکندر جواب داد: بر یونان تسلط یابم. دیوجانس پرسید: پس از آنکه یونان را فتح کردی چه؟ اسکندر پاسخ داد: آسیای صغیر را تسخیر کنم. دیوجانس باز پرسید: و پس از آنکه آسیای صغیر را هم مسخر گشتی؟ اسکندر پاسخ داد: دنیا را فتح کنم. دیوجانس پرسید: و بعد از آن؟ اسکندر پاسخ داد: به استراحت بپردازم و از زندگی لذت ببرم. دیوجانس گفت: چرا هم اکنون بی تحمل رنج و مشقت، به استراحت نمی پردازی و از زندگی ات لذت نمی بری؟

 

بر امور گذرا دل مبند
   پادشاهی، حکیمان را فرا خواند و گفت: مرا چیزی بیاموزید که اگر بسیار غمگین باشم، در آن نگاه کنم و غم دل از بین برود و اگر بسیار شاد باشم، در آن نگاه کنم و فریفته روزگار نگردم. حکیمان مدتی مشورت کردند و سرانجام، نگینی بر انگشتری او ساختند که روی آن نوشته شده بود: این نیز بگذرد

 

اعتراف به نادانی
   گویند: از عالمی مسئله ای پرسیدند، گفت: نمی دانم. سؤال کننده گفت: شرم نمی کنی که به جهل و نادانی خود اعتراف می کنی. گفت: چرا شرم کنم از گفتن کلمه ای که فرشتگان به آن سخن گفتند و هنگامی که خداوند درباره «اسماء» از آنها پرسید، گفتند: سُبْحانَکَ لا عِلْمَ لَنا الاّ ما عَلَّمْتَنا؛ خدایا ما چیزی نمی دانیم، جز آنچه تو به ما آموختی

 

انس با خدا
   می گویند آن گاه که یوسف در زندان بود، مردی به او گفت: تو را دوست دارم. یوسف گفت: ای جوان مرد! دوستی تو به چه کار من آید؟ از این دوستی مرا به بلا افکنی و خود نیز بلا بینی! پدرم یعقوب، مرا دوست داشت و بر سر این دوستی، او بینایی اش را از دست داد و من به چاه افتادم. زلیخا ادعای دوستی من کرد و به سرزنش مصریان دچار شد و من مدت ها زندانی شدم. اینک! تو تنها خدا را دوست داشته باش، تا نه بلا بینی و نه دردسر بیافرینی

 

   نکات کلی برای کاهش اضطراب
   1- ورزش و تحرکات بدنی ترجیحا در جمع
2- تمرین تنفس عمیق در یک مکان خلوت 8 ثانیه دم 8ثانیه بازدم
3-خودگوی مثبت
4- شل کردن دایم عضلات و ماهیچه ها
5- نوشتن لیستی از نقاط مثبت و امیدوارکننده و مرور
6- برنامه ریزی هدفمند و جزیی
7- پرهیز از تنهایی و افزایش تعاملات اجتماعی
8- استفاده نکردن از غذایی ادویه دار و محرک

 

 

/ 1 نظر / 17 بازدید
site02

گاهي شانس فقط يک بار به آدم رو مياره پس بايد قدرش رو دونست بهترين فرصت زندگي شما براي ثروتمند شدن مجموعه اي بي نظير براي اولين بار در ايران براي کساني که مي خواهند بهتر زندگي کنند و از کمترين وقت و هزينه بيشترين سود را ببرند.براي آگاهي از جزييات بيشتر به لينک زير مراجعه کنيد. http://site02.ely.ir